جمعه ۲۹ تیر ۱۳۹۷
www.mokrian.ir

  • تاریخ: سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶ / ساعت ۱۵:۲۱:۱۹
  • شناسه خبر: 3141

چین و صدای پای رهبری فردی

مکریان؛ کنگره خلق چین با اکثریت آرا قید محدودیت دو دوره ای برای ریاست جمهوری را حذف و به صورت غیرمستقیم راه را بر رهبری مادام العمر در این کشور همراه کرد. نظام سیاسی چین تک حزبی و فاقد بنیانها و عناصر دمکراتیک است، با این وجود تحول دیروز را نمی توان دستکم گرفت. محدودیت […]

مکریان؛ کنگره خلق چین با اکثریت آرا قید محدودیت دو دوره ای برای ریاست جمهوری را حذف و به صورت غیرمستقیم راه را بر رهبری مادام العمر در این کشور همراه کرد.
نظام سیاسی چین تک حزبی و فاقد بنیانها و عناصر دمکراتیک است، با این وجود تحول دیروز را نمی توان دستکم گرفت. محدودیت انتخاب برای حداکثر دو دوره پنج ساله ریاست جمهوری یک مزیت برای دیکتاتوری حاکم محسوب می شد. عمدتا از این منظر که این محدودیت قانونی فضایی اندک برای دمکراسی در میان نخبگان حاکم ایجاد و راه را بر عروج کیش شخصیت از نوع مائو می بست. به بیان دیگر گرچه نظام سیاسی چین مزیت بهره مندی از خرد جمعی در سطح کلان و امکان دست بدست شدن قدرت را نداشت، اما در سطحی خردتر این فرصت را مهیا کرده بود.
برخی نظریه پردازان غربی نظام حکومتی چین را ” دیکتاتوری ممتاز ” می خوانند. دیکتاتوری تفاوتهای ظریفی با استبداد دارد که به گونه ای آشکارتر روندهای سیاسی و اقتصادی، شخصی می شوند و درجه نهادمندی نظام سیاسی در کمترین میزان ممکن است.
گرچه روح اقتدارگرایی در کالبد هر دو جاری است ولی درجه نهادمندی و بروکراتیزه شدن این روح خبیث در نظامهای دیکتاتوری به لحاظ تکاملی آن را در مرتبه بالاتری به نسبت نظامهای ساده و بسیط و شخصی شده خودکامه و فردمحور قرار می دهد. این ممیزه بویژه در دورانهای گذار خود را می نمایاند. اقتدارگراییهای دیوان سالار و نهادمند آمادگی بیشتری برای دمکراتیزه شدن دارند تا نظامهای استبدادی فردمحور و فقیر از لحاظ نهادی.
آتاترک و رضاشاه همزمان به اجرای سیاستهای توسعه آمرانه در کشورهای متبوع خود پرداختند. آتاترک دیکتاتوری بود که از طریق نهادی مانند حزب جمهوریخواه خلق حکومت می کرد، در حالیکه رضاشاه در هیات مستبدی خودکامه، تمامی روندهای کشور را به خود وابسته کرده بود. این امر اکنون خود را در تفاوت بارز میان سطح توسعه سیاسی و میزان تحزب دو کشور نشان می دهد.
به نظر می رسد با گذشت بیش از چهار دهه از مرگ مائو و در پیش گرفتن سیاست درهای باز اقتصادی، خاطره تلخ انقلاب فرهنگی و فجایع همراه آن به آرامی از حافظه جمعی چینیها در حال زایل شدن است. با عروج کیش شخصیت مائو در دهه های شصت و هفتاد میلادی، حزب کمونیست به سانترالیسم دمکراتیک ادعایی وفادار نماند و خودکامگی مائو جای آن را گرفت. در واقع تصمیم سازی و تصمیم گیری برای فاجعه انقلاب فرهنگی در فضای قدرت شخصی شده و آغشته به فساد اتفاق افتاد. به همین خاطر در چهار دهه گذشته چینیها همیشه نگران تکرار تجربه رهبری فردی بوده اند.
شی جین پینگ نخستین رهبری است که در این مدت طولانی به حد قدرت مائو نزدیک شده است. اگر این تحول را در کنار کاهش اقبال به دمکراسیهای لیبرال و افزایش محبوبیت الگوی حکومتداری چین در یک دهه گذشته بگذاریم، دلالتهای ژئوپولتیک داستان بیشتر نمایان می شود. در نوزدهمین کنگره حزب کمونیست که در سال گذشته برگزار شد، اشاره های آشکاری بر پایان انزواگرایی سیاسی در خارج و بازتعریف نقش بین المللی آن دیده شد. امری که در دوران پسامائو به دقت از آن احتراز می شد.
نظریه پردازان غربی در سالهای گذشته مشتاقانه منتظر لحظه تاریخی آزادسازی سیاسی در این کشور بعنوان نتیجه محتوم و گریزناپذیر اقتصاد بازار بودند. گرچه با گسترش روزافزون طبقه متوسط این فرض کاملا منتفی نیست، اما تغییرات سیاسی اخیر یقینا روندی معکوس تلقی می شود.
چین بعنوان بزرگترین اقتصاد جهان که پیش بینی می شود پویایی و شکوفایی خود را در سالهای آتی هم حفظ کند، همچنان دارای یک نظام سیاسی غیردمکراتیک و در ظاهر مستحکم است و این خلاف آمد عادت نظام جهانی است که در دو قرن گذشته با مرکزیت غرب شکل گرفته است.
نکته پراهمیت دیگر آن است که برآمدن نسخه جدید اقتدارگرایی چینی با ظهور روسای جمهور قدرتمند و نه چندان متعهد به دمکراسی در آمریکا، روسیه، ترکیه و اوج گیری احزاب راست و عقب نشینی احزاب چپ و میانه در سیاست اروپا همزمان شده است.
گرچه پیش بینی تمام پیامدهای تصمیم دیروز کنگره خلق چین و روندهای آتی این کشور آسان نیست، اما با ضرس قاطع می توان گفت در صورت تثبیت و تداوم، دیکتاتوری چین ویژگی ” ممتاز ” خود را از دست داده و دور نیست با مخاطرات شخصی شدن و نهادزدایی بیشتر مواجه شود.

صلاح الدین خدیو/ شارنامه

انتهای پیام/ ی



گفتگو