چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷
www.mokrian.ir

  • تاریخ: شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۷ / ساعت ۰۹:۴۰:۱۱
  • شناسه خبر: 3550

محمدقاضی و حرف هایی که با نوشتن و ترجمه گفته شد

«شازده کوچولو گفت کم کم دارم می فهمم…گلی هست… و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است…»؛ این برشی از کتاب «شازده کوچولو» ترجمه کسی است که در اثر سرطان حنجره، در ۲۰ سال پایانی عمر، صدایش را با نوشتن و ترجمه به گوش مردم رساند. ۱۲ مرداد زادروز محمدقاضی یکی […]

«شازده کوچولو گفت کم کم دارم می فهمم…گلی هست… و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است…»؛ این برشی از کتاب «شازده کوچولو» ترجمه کسی است که در اثر سرطان حنجره، در ۲۰ سال پایانی عمر، صدایش را با نوشتن و ترجمه به گوش مردم رساند.

۱۲ مرداد زادروز محمدقاضی یکی از مترجمان برجسته در حوزه ادبیات است. همو که کتاب «شازده کوچولو» اثر آنتون دو سن اگزوپری را برای نخستین بار به فارسی ترجمه کرد.
این کار، نخستین ترجمه‌ قاضی برای کودکان و نوجوانان بود که در سال ۱۳۳۳ انجام و او با ترجمه ‘شازده کوچولو’ وارد دنیای ادبیات کودک شد. این کتاب از سوی مترجمان زیادی به فارسی برگردانده شده است اما ترجمه محمد قاضی هنوز از بهترین ها به شمار می رود و هر سال باز چاپ می شود.
او علاوه بر شازده کوچولو، کتاب های معروف بسیاری مانند«دن کیشوت» اثر میگل سروانتس، سپید دندان اثر جک لندن، کلود ولگرد و آخرین روز یک محکوم اثر ویکتور هوگو، نان و شراب اثر ابنیاتسیو سیلونه، شاهزاده و گدا اثر مارک توین، باخانمان اثر هکتور مالو را هم ترجمه کرده است.
در یک بخش از کتاب «شازده کوچولو» با ترجمه محمد قاضی، روباه از شازده کوچولو درخواست اهلی کردن می کند. در این بخش می خوانیم:
… در این هنگام بود که روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام.
شازده کوچولو سربرگرداند و کسی را ندید ولی مؤدبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم، زیر درخت سیب…
شازده کوچولو پرسید:تو که هستی؟ چه خوشگلی!
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه دارم که نگو…
روباه گفت: من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش.
اما پس از کمی تأمل بازگفت:
«اهلی کردن» یعنی چه؟…
روباه گفت: «اهلی کردن» چیز بسیار فراموش شده ای است، یعنی «علاقه ایجاد کردن»…
-علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه ای بیش نیستی، مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری.من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صد ها هزار روباه دیگر.ولی اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود…
شازده کوچولو گفت کم کم دارم می فهمم…گلی هست… و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است…
-زندگی من یکنواخت است. من مرغ ها را شکار می کنم و آدم ها مرا.تمام مرغ ها به هم شبیه اند و تمام آدم هابا هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچو خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. به علاوه خوب نگاه کن. آن گندم زارها را در آن پایین می بینی؟من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی فایده ای است. گندم زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند و این جای تأسف است اما تو موهای طلایی داری. و چه قدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت.آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت…
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
-بی زحمت…مرا اهلی کن…
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد…
روباه گفت: آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی، تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسوول آن خواهی بود. تو مسوول گل خود هستی…
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: من مسوول گل خود هستم…
محمد قاضی متولد ۱۲۹۲ در مهاباد ، دانش آموخته حقوق قضایی بود، که قبل از راه یابی به دبیرستان، زبان فرانسه را پیش یکی از کُردهای عراقی آموخت و در دوره دبیرستان و دانشکده آموختن این زبان را دنبال کرد.
در سال ۱۳۵۴ به دعوت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به همکاری با کانون پرداخت. در کانون، هم به ویراستاری کتاب های ترجمه شده برای کودکان و نوجوانان می‌پرداخت و هم خود به ترجمه آنها دست می‌‌زد. او همچنین در ترجمه گفتارهای صفحه‌های موسیقی آهنگسازان بزرگ‌، با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان همکاری داشت.
اگرچه محمد قاضی در ۱۳۵۴ به بیماری سرطان حنجره دچار شد و در یک جراحی در آلمان تارهای صوتی اش را برداشتند اما با این حال کار ترجمه را ادامه داد و ترجمه‌های جدیدی از او تا آخرین سال حیاتش انتشار می‌یافت.
محمد قاضی همیشه می‌گفت: «مرگ من آن روز خواهد بود که نتوانم ترجمه کنم و امیدوارم که آن روز به این زودی‌ها فرا نرسد.» و به راستی چنین بود. بعد از پایان ترجمه «راز اقلیم آسمانی» اثر میکاوالتاری، کتاب «نوحه درون» را به همراه احمد قاضی ترجمه کرد و ۴۸ ساعت بعد از پاکنویس آن ترجمه در بامداد بیست و چهارم دی ۱۳۷۶ روی در نقاب خاک کشید. (قانعی فرد، عرفان؛ رسالت مترجم، انتشارات رهنما، سال ۱۳۸۴، صفحه ۱۰)
قاضی درباره اهمیت امانتداری در ترجمه تاکید داشت: «در ترجمه رعایت امانت را به مفهوم درست کلمه می‌کنم و هیچ قسمتی از آن را تا مجبور نباشم حذف نمی‌کنم. در نتیجه نه چیزی از متن کم می‌کنم و نه چیزی به آن می‌افزایم و همان مطلب مورد نظر و نوشته مولف را به فارسی بر می‌گردانم. سوم سبک و سیاق نویسنده را به تمام معنی حفظ می‌کنم. در نتیجه ملاحظه می‌فرمایید که نثر دن کیشوت من با نثر رمان‌های اجتماعی‌ام تفاوت دارد. نثر شازده کوچولوی من با نثر کتاب‌های دیگرم فرق دارد. در توصیه‌ای هم که به مترجمان جوان می‌کنم از همه چیز واجب‌تر این است که بکوشند مطلبی را که می‌خواهند ترجمه کنند خوب بفهمند. سپس آن را به یک فارسی روان و مطلوب درآورند و در این راه تا می‌توانند از واژه‌های فارسی بیشتر استفاده کنند. دیگر این که سبک نویسنده را رعایت کنند و آن حالت روحی او را که اگر ظریف یا طنزنویس یا روشن‌بیان است در ترجمه حفظ کنند.»
( نقل قول از محمد قاضی/// همان منبع صفحه ۹۸)
وی همچنین به دانشجویان رشته مترجمی توصیه کرد : «علاوه بر تبحر در زبان خارجی در تبحر در زبان فارسی بکوشند تا متن ترجمه آنها به فارسی درست، شیوا و مطابق با قواعد دستوری انجام شود.»
(همان کتاب صفحات ۱۳۶-۱۳۵)
مرحوم قاضی در ۲۴ دی سال ۱۳۷۶ در اثر همان بیماری که مجبورش کرد صدایش را تنها با نوشتن و ترجمه به گوش مردم برساند، یعنی سرطان حنجره در تهران در‌گذشت.

انتهای پیام/ ایرنا



گفتگو