چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
www.mokrian.ir

  • تاریخ: یکشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۷ / ساعت ۲۳:۲۸:۰۹
  • شناسه خبر: 3635

کومله ۳۵ سال پیش پسرم را با خود برد و من هنوز از او بی‌خبرم

وقتی قرار بر عقب‌نشینی شد، جواد به زیر گلویش تیر خورده و مجروح شده بود، به دوستش گفت: «تو برو! فرار من فایده‌ای ندارد. من تیر خورده‌ام.» سیدجواد به دست کومله افتاد. او را با خود بردند و تا به امروز خبری از او نشده است. در هفته‌های اخیر عناصر ضدانقلاب و معاندین با همراهی […]

وقتی قرار بر عقب‌نشینی شد، جواد به زیر گلویش تیر خورده و مجروح شده بود، به دوستش گفت: «تو برو! فرار من فایده‌ای ندارد. من تیر خورده‌ام.» سیدجواد به دست کومله افتاد. او را با خود بردند و تا به امروز خبری از او نشده است.

کومله ۳۵ سال پیش پسرم را با خود برد و من هنوز از او بی‌خبرم در هفته‌های اخیر عناصر ضدانقلاب و معاندین با همراهی برخی مزدوران داخلی‌شان در فضای مجازی، پروژه تطهیر و مظلوم جلوه دادن، یک عنصر تروریستی به نام «رامین حسین‌پناهی» عضو گروهک تروریستی و تجزیه‌طلب کومله را کلید زده‌اند.

نام «کومله» را باید مترادف با «داعش» دانست؛ گروهکی تجزیه‌طلب و ضدایرانی که اعضایش در آدم‌کشی و جنایتکاری چیزی کمتر از داعشی‌ها نداشته و ندارند. اعضای این گروهک در مقطعی بویژه در دهه ۶۰ وحشیانه‌ترین جنایات را علیه مردم شمالغرب کشور مرتکب می‌شدند؛ از سربریدن تا شمع آجین کردن و سوزاندن.

نگاهی گذرا به جنایت‌ها و شرارت‌های گروهک تروریستی و تجزیه‌طلب کومله، عمق دشمنی سرکردگان و عناصر این گروهک با مردم ایران و مردم انقلابی کردستان را عیان می‌کند. در ذیل به گوشه‌ای از جنایت کومله‌ای‌ها یعنی همکاران رامین حسین‌پناهی اشاره شده است.

کومله ۳۵ سال پیش پسرم را با خود برد و من هنوز از او بی‌خبرم
شهید سیدجواد محمدپور ۵ تیر ۱۳۴۳ در مشهد متولد شد. پدرش شغل آزاد داشت و مادرش خانه‌دار بود. او تا مقطع اول دبیرستان درس خواند، سپس ترک تحصیل کرد و با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه غرب شد. سرانجام درحالی‌که مشغول نگهبانی در منطقه بود، مورد کمین عناصر گروهک تروریستی کومله قرار گرفت و در ۱۵ اسفند ۱۳۶۲ در مهاباد به شهادت رسید.

آنچه در ادامه می‌خوانید شرحی است بر گفت‌وگوی هابیلیان با مادر شهید سیدجواد محمدپور:

«نه ماه خدمت کرد و مفقودالاثر شد. آن زمان شهید کاوه فرمانده تیپ ویژه شهدا بود. سیدجواد از شهید کاوه زیاد صحبت می‌کرد و او را می‌شناخت. او از روزی که رفت، بی‌سیم‌چی بود. پانزدهم اسفندماه ۱۳۶۲ بود که در کمین کومله گرفتار شدند. دوستانش می‌گویند که غافلگیر شده بودند. تعدادی از نیرو‌های تیپ ویژه شهدا با آن‌ها درگیر شدند و جواد و دوستش از پشت تپه دفاع می‌کردند. وقتی قرار بر عقب‌نشینی شد، جواد به زیر گلویش تیر خورده و مجروح شده بود، به دوستش گفت: «تو برو! فرار من فایده‌ای ندارد. من تیر خورده‌ام.» سیدجواد به دست کومله افتاد. او را با خود بردند و تا به امروز خبری از او نشده است.

رسم کومله این است. جنازه تحویل نمی‌دهد.

من هر روز و هر ساعت منتظر هستم و چشمانم را به در دوخته‌ام تا نشانی از جوادم بیاید. سی‌وپنج سال است که از او بی‌خبرم.

فرزند دوم من بود. از کودکی نمازخوان و قرآن‌خوان بود. در جلسات دوره قرآن مسجد شرکت می‌کرد، بعد‌ها هم خودش بچه‌های محل را اینجا جمع می‌کرد و دوره قرآن در خانه برگزار می‌کرد. خیلی اهل مطالعه بود، یک چمدان کتاب داشت. قبل از انقلاب شوق زیادی داشت که در راهپیمایی‌ها و تظاهرات‌ها شرکت کند. گاهی با من می‌آمد و گاهی با دوستانش می‌رفت. با همه برخورد خوبی داشت، اهل جر و بحث کردن نبود.

به نظافت شخصی‌اش خیلی اهمیت می‌داد. از کودکی زمانی که بازی می‌کرد، مراقب بود تا لباس‌هایش را کثیف نکند.

تا کلاس نهم بیشتر درس نخواند. یک روز آمد و گفت که می‌خواهم به سربازی بروم. هجده سالش بود. منم مانعش نشدم. زمان جنگ بود و باید می‌رفت. این شد که عازم جبهه غرب شد.

آخرین دیدارمان، روز جمعه بود که مرخصی‌اش تمام شد. آماده می‌شد که دوباره عازم منطقه شود. من گریه می‌کردم و او با گوشه چارقدم، اشک‌هایم را پاک می‌کرد. به من چیزی نگفت؛ ولی به برادرش گفته بود: «من این‌بار بروم، اسیر می‌شوم.»

دوازدهم فروردین‌ماه بود که به ما گفتند: «سیدجواد مفقودالاثر است.» بعد از یک هفته کیف او را آوردند و تا به امروز هیچ اثری از او نیست. دو ماه بعد از او پدرش فوت کرد.

من برای تمام قاتلین پسرم تقاضای قصاص دارم.»

انتهای پیام/



گفتگو