چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
www.mokrian.ir

  • تاریخ: شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷ / ساعت ۱۳:۳۵:۲۳
  • شناسه خبر: 3824

گلاویژ محمدی دُردانه ای که در حادثه تروریستی ۳۱ شهریور مهاباد پر کشید

مکریان؛ عقربه های ساعت به ۱۰ و ربع صبح ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۸۹نزدیک می شد، نیروهای مسلح خود را برای رژه اولین روز از هفته دفاع مقدس آماده می کردند و مردم مهاباد به صف ایستاده تا نظاره گر قدرت نمایی مرزداران و سلحشوران ایران زمین باشند. در آن سوی ماجرا، تروریستها در حال […]

مکریان؛ عقربه های ساعت به ۱۰ و ربع صبح ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۸۹نزدیک می شد، نیروهای مسلح خود را برای رژه اولین روز از هفته دفاع مقدس آماده می کردند و مردم مهاباد به صف ایستاده تا نظاره گر قدرت نمایی مرزداران و سلحشوران ایران زمین باشند.

در آن سوی ماجرا، تروریستها در حال جاسازی مواد منفجره در یک کیف بودند، تا بار دیگر خاطره روزهای نا امنی با رنگ قرمز خون را برای مردم مهاباد بار دیگر زنده کنند.

آنها برای نیل به اهداف شوم خود ناجوانمردانه ترین راه را انتخاب کرده بودند، آنها بمبی دست ساز را همراه مقداری میخ فولادی در شاخه های سبز یک درخت سرو در محل استقرار بانوان حاضر در مراسم رژه نیروهای مسلح مهاباد و در ۵۰ متری جایگاه مراسم سان جاسازی کرده بودند.

به دین ترتیب درختان سبز مهاباد حامل پیام مرگ شدند و با انفجار بمب دست ساز، تعدادی از بانوانی که نظاره گر رژه بودند، از ناحیه سر و سینه مجروح شدند.

این اقدام ناجوانمردانه ضد انقلاب مزدور صهیونیسم موجب شهادت ۱۲ تن از حاضرین در این مراسم شد.

اسامی شهدای حادثه تروریستی مهاباد که نام آنها بر سنگ نگاره ای که از سال ۹۱ در محل انفجار بمب تروریستها قرا گرفته حک شده است به شرح زیر می باشد:

۱-   گلاویژ محمدی

۲-   معصومه محمدی

۳-   زرین محمدی

۴-   فاطمه غلامی

۵-    فاطمه عزیزی

۶-   زینب عباسیان

۷-   مهسا نصیری

۸-    پیمان ابراهیم زاده

۹-   آرزو پزیره

۱۰-   اعظم کرامت

۱۱-   زینب رحیمی

۱۲-   زهرا داوری

گلاویژ محمدی نام دخترک معصوم ۱۲ ساله ای از خانواده محمدی ها از عشیره سرافراز منگور است که در این حادثه تروریستی در یک آن خود را به عرش رساند و بر کرسی جاه و جلال شهادت نشاند.

نوشتار پیش رو شرح حالی از آن شهید والامقام است که با همنشینی چند ساعته با خانواده آن بزرگوار به رشته تحریر در آمده است.

صفحه ی تقویم ها به نیمه ی مرداد سال ۱۳۷۸ رسیده بود که ستاره ای در آسمان خانه ی “محمدی” ها درخشان شد تا “گلاویژ” معنای مجسمی به خود بگیرد.

گلاویژ فرزند کوچک خانواده بود و در کنار خواهر و دو برادرش روزهای کودکی را در آرامش و مهربانی پشت سر می گذاشت.

روزی که کفش های دخترانه اش را برای رفتن به مدرسه می پوشید؛ آغاز دلبستگی او به مدرسه و کلاس درس بود.

گلاویژ به هنر نقاشی علاقه مند بود. انگشتان ظریفش نقاشی های کودکانه ی او را به روی کاغذ ثبت می کردند.

فرزند کوچک خانواده بود و عزیز پدر و مادر. با همه کوچکی اش برادر بزرگتر خود را نصیحت می کرد. به او سفارش می کرد درس بخواند. گلاویژ او را در پیشرفت کارهایش تشویق می کرد. در همان دنیای کودکانه، همیشه تمام دغدغه اش موفقیت دیگران بود.

از روزی که برادرش وارد صدا و سیما شده بود، هر روز به او سر می زد و وقتی از موفقیت او در کارهایش باخبر می شد؛ مانند یک مادر ابراز خوشحالی می کرد.

گلاویژ نمونه یک انسان مهربان بود. حس ایثار و دوست داشتن دیگران تمام لحظه ها و ذهن او را پر کرده بود. اگر پای صحبت های پدر گلاویژ بنشینی برایت خواهد گفت از روزهایی که با خودروی شخصی خود، گلاویژ را به مدرسه می برد. خواهی شنید از بی قراری گلاویژ و اصرار او که: “بابا! مرا از مسیری ببر که دوستانم را هم بتوانیم سوار کنیم و با ماشین به مدرسه ببریم.” گلاویژ همه خوبی ها را برای دیگران آرزو داشت و از دست های کوچک خود هر چه بر می آمد در این راه دریغ نمی ورزید.

زندگی در قبیله ی عشایر قهرمان منگور از گلاویژ شخصیتی حماسی و سلحشور ساخته بود. مهم ترین دغدغه ی او شرکت در راهپیمایی روز قدس بود. در تظاهرات پا به پای خانواده اش حضور می یافت.

روز قدس سال ۸۹ بود که با زبان روزه در راهپیمایی شرکت کرد و مقابل دوربین صدا وسیمای مهاباد، در محکومیت رژیم نامشروع صهیونیسم؛ کودکانه اما با اندیشه ای بزرگ به مصاحبه پرداخت.

مونس برادر بود و عزیز دل پدر. ماه رمضان با شوقی عظیم به استقبال روزه و نماز می شتافت. نماز را دوست می داشت و عاشقانه به عبادت خدایش می ایستاد.

پدر دچار بیماری شده بود و نمی توانست روزه بگیرد. گلاویژ می گفت: “بابا! من به جای شما هم روزه می گیرم. خدا عبادت ما بچه ها رو زودتر قبول می کند.”

روزی که در سجاده اش رو به قبله مشغول دعا و عبادت بود؛ برادرش را صدا کرد و می گفت: “هر آرزویی داری بگو تا من برایت دعا کنم. چون خدا دعای ما بچه ها را اجابت می کند.”

به نماز می ایستاد. گاه در اجرای نماز دچار اشتباه می شد. اهل خانه به شیرینی گلاویژ و شوق کودکانه اش برای عبادت می خندیدند.

گلاویژ تبسم کنان می گفت: به نماز من نخندید. “خدا نماز ما بچه ها را قبول می کند. ”

برادرش می خواست برای جایزه ی روزه های رمضان گلاویژ، لوازم التحریر بخرد. روزهای آخر تابستان بود که او را با خود به فروشگاه می برد. گلاویژ با اشتیاق وصف ناشدنی شروع به انتخاب وسایل می کردند. برادر برای خرید سقفی را معین می کند، امّا خرید او بسیار بیشتر از سقف تعیین شده می شود.

گلاویژ رو به برادر می کند و ملتمسانه با لحنی سراسر معصومیت می گوید: “بعداً برایم می خری؟ ” و برادر قول می دهد خواسته اش را به زودی اجابت کند. هیچ کس در آن زمان نمی دانست این آرزو بر دل برادر نوجوان گلاویژ خواهد ماند. هیچ کس نمی دانست دشمن حتی امید دختر بچه ای ۱۱ ساله هم رحم نخواهد کرد.

وقتی به خانه می آید، وسایلش را برای اولین روز مدرسه آماده می کند. برادر بزرگ در کنارش نشسته بود. گلاویژ لحظه ای سکوت می کردند و با حالتی عمیق رو به برادر می گوید: “داداش! این عجیب نیست؟!”

برادر با تعجب نگاهی به چشمان عمیق گلاویژ می اندازد و می پرسد: “چه چیزی عجیب است؟!” دخترک متفکرانه امّا با شوقی غریب می گوید: “من بزرگ شده ام. دارم به راهنمایی می روم!” هیچ کس حتی خود گلاویژ راز این بزرگ شدن و این حیرت را نفهمید.

شب آخر زندگی گلاویژ بود که پدر از سرکار به خانه می آید. گلاویژ به اسکیت علاقه داشت، امّا پدر به دلیل احتمال خطر این بازی، همیشه از این سرگرمی گلاویژ ناراحت و نگران بود. آن شب هم گلاویژ اسکیت بازی کرده بود. زخمی که زیر لبش بود گواه ضربه ای بود که از زمین خوردن به بدنش وارد شده بود.

پدر متوجه این زخم می شود و با نارضایتی می گوید: “من از این که به حرفم گوش نمی دهی و اسکیت بازی می کنی، ناراحتم.”

دردانه پدر، به چشم های مهربان بابا زل می زند، سکوتی می کند و با طنینی از جنس یقین جواب می دهد: “بابا! من به شما قول می دهم دیگر هیچ وقت اسکیت بازی نکنم! شما از من ناراحت نباشید!”

گلاویژ به عهد خود وفا کرد. چون کمتر از ۱۲ ساعت بعد به جای اسکیت سواری، روی بال های فرشتگان در آسمان به سوی بهشت برین پرواز کرد. پدر هرگز فکر نمی کرد؛ شهادت دخترش، بهانه عمل او به قولش شود.

روز جوانه ها رسیده بود روز ۳۱ شهریور ماه.

گلاویژ با شوق از خواب بیدار شد. عجله داشت. آن قدر که حتی میلی به صبحانه نشان نداد. مقابل مادر نشست و مثل همیشه شیرین و دوست داشتنی اجازه خواست. اجازه شرکت در مراسم سالروز دفاع مقدس و تماشای رژه عشایر منگور.

مادر با نگاه نافذ و مهربان خود به او خیره شد. حتّی برای لحظه ای از ذهنش نمی گذشت که این لحظات، آخرین ثانیه های داشتن گلاویژ است؛ آخرین لحظه های تماشای دختر زیبایش! مادر با تبسم رخصت رفتن داد. اجازه پیوستن به صفوف شهداء. اجازه فدا شدن در راه ارزش های اسلام و انقلاب.

مادر نمی دانست پسرش خوابی دیده است و الهام به این خانه رسیده. نمی دانست برادر گلاویژ خواب دیده که پدرش زندانی است. حتّی اگر می دانست؛ چطور می توانست باور کند که تعبیر این رویا، آزادی گلاویژ از زندان دنیایی است که معصومین آن را به زندان مؤمن تعبیر کرده اند. و چه کسی مؤمن تر و پاک تر از دختری ۱۱ ساله که تمام اشتیاقش در زندگی پیشرفت و موفقیت انسان ها بود.

ریشه اش را باید در همین خوبی ها و نجابت گلاویژ جست اگر از مردان غیور کُرد و خصوصاً هم قبیله ای های خانواده گلاویژ در باره این فرشته کوچک می پرسی؛ اعتراف می کنند که حتّی در مرگ پدرشان به اندازه ی شهادت این دختر بچه گریه نکرده اند.

آیا گلاویژ وقت رفتن به مراسم رژه می دانست که دارد قافله ای از دل را با خود می برد؟!

آیا می دانست خدا هم می خواهد اسم او را در فهرستی بنگارد که نام شهید حسین فهمیده؛ آن نوجوان سیزده ساله که نارنجک به کمر بست و زیر تانک دشمن رفت؛ در آن لیست تجلی دارد؟!

آیا گلاویژ می دانست در مدرسه ای ثبت نام کرده که چند ماه بعد به نام خود گلاویژ تغییر پیدا خواهد کرد؟! مدرسه ای که خاطره وجود گلاویژ را برای همیشه در مهاباد ثبت خواهد نمود…

آیا وقتی در نزدیکی بمب دشمن مستقر می شد، خبر داشت که فرشتگان به استقبال از او آغوش گشوده اند؟

اگر نمی دانست پس آن همه اشتیاق و عجله برای چی بود؟

جمعیت زنان و کودکان زیر سایه ی درختان، مقابل جایگاه رژه به احترام قدم های رزم جویان عشایر منگور از جا برخاسته بودند. گلاویژ هم به شوق تشویق مردان قبیله اش ایستاده بود و به گل افشانی پیش قدم هایشان می اندیشید. اما انفجار بمب، این همه شکوه و اقتدار را به کربلایی پر خون تبدیل کرد.

دقایقی بعد این گلاویژ بود که روی دست های برادر پرپر می شد تا نام کوچکترین شهید ترور ۳۱ شهریور مهاباد را از آن خود کند و دختر عموهایش را در سفر بهشت همراهی کرده باشد.

گلاویژ با خون خود؛ غزل حماسه ۳۱ شهریور ماه را بر سنگفرش خیابان حک نمود تا شاعر دیارش برای او چنین بسراید که:

رخشنده تر از در دری بود گلاویژ

زیبنده تر از ماه و پری بود گلاویژ

دشمن همه سنگ است دلش، سنگ چه داند؟!

گل نی! که گلبرگ تری بود گلاویژ

امّا کیست که نگاه منتظر برادرش را در ساختمان صدا و سیما به امید سرزدن هر روزه ی گلاویژ جواب بدهد؟ همان برادری که وقتی دستش را زیر سر گلاویژ گرفت؛ انگشت هایش در جمجمه متلشی او فرو رفت.

همان که بر سر مزار خواهر التماس کرده بود که دعا کن بتوانم در خواب تو را ببوسم و همان شب گلاویژ اجابتش کرد. برادر او را در عالم رویا بوسید و از آن بوسه شمیم و طعم انار بهشتی را استشمام کرد.

آیا مدعیان حقوق بشر می توانند قلب زخم خورده ی مادر گلاویژ را مرهم نهند؟

دختری که یک سال پیش از عروجش در مراسم تشییع دو تن از شهدای عشایر منگور، کودکانه امّا باوری راسخ گفته بود: “خوشا به حالشان که جایشان بهشت است.”

آیا کنواسیون حقوق کودک را برای توجیه اشک هایی که بر گونه های همکلاسی های گلاویژ جریان دارد؛ یارایی هست؟

آیا برنامه ریزان این اقدام تروریستی، فاصله ی میان نمیکت مدرسه ی گلاویژ را تا مزار شهدای مهاباد محاسبه کرده اند؟!

آیا سنگ مزار گلاویژ را جمله ای جز “بِأیِ ذَنب قُتِلَت” شایسته است؟

همان دختر نمونه ی سال که پس اندازها و پول های تو جیبی اش را در صندوق صدقات می ریخت تا لبخند شادی را میان همه بچه ها تقسیم کرده باشد.

آیا زین پس کسی می تواند تسلای دل مهربان پدری باشد که هر وقت کودکی را در حال  اسکیت سواری می بیند؛ آتشی از وفای به عهد گلاویژ در جانش شعله ور می شود؟

در آن چند ساعتی که میهمان خانواده محمدی بودم لحظه ای صدای ناله های مادر “گلاویژ” قطع نشد. گویی بعد از سالهایی که از آن حادثه تلخ می گذرد نام گلاویژ کلید واژه ای برای جاری شدن اشک از چشمان آن مادر داغ دیده است.

تدوین رسول گلباخی

انتهای پیام/

 

 



گفتگو