سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
www.mokrian.ir

  • تاریخ: شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۸ / ساعت ۰۰:۰۱:۱۰
  • شناسه خبر: 4953

اشارتی به “دن کیشوت” یا شوالیه شهرم!

اخیراً یادداشتی متملاقانه و سفارشی از سوی نگارنده ای بی نام و نشان در فضای مجازی مهاباد منتشر شده که با قطار برخی مشکلات و معضلات و اقدامات، در نهایت لقب شوالیه را به نماینده این شهر بخشیده است. یادداشت پیشرو نگاهی نه چندان جدی به این لقب بخشی و مقایسه ی واقعیات موجود در […]

اخیراً یادداشتی متملاقانه و سفارشی از سوی نگارنده ای بی نام و نشان در فضای مجازی مهاباد منتشر شده که با قطار برخی مشکلات و معضلات و اقدامات، در نهایت لقب شوالیه را به نماینده این شهر بخشیده است.

یادداشت پیشرو نگاهی نه چندان جدی به این لقب بخشی و مقایسه ی واقعیات موجود در این شهر با یکی از داستان های خواندنی دنیا به نام “دن کیشوت” است.

“دن كيشوت”،‌ داستانی جالب و عامه پسند و شیرین در باره يك شواليه ماجراجو و عجيب و غريب به نام “دُن كيشوت” و پيشكار نه چندان عاقل اما وفادارش “سانچو پانچو” است.

“دن كيشوت” يكی از  شاهكارهای ادبی جهان است که بيش از چهارصد سال است كه نسل‌های مختلف در همه دنيا با آن ارتباط برقرار كرده‌اند و هنوز نيز از پرطرفدارترين كتاب‌ها به شمار مي‌رود.

این کتاب خو‌اندنی درباره سرگذشت مردي به نام “الونسو كيخانو” است. شخصیت اصلی “كيخانو” مردی نجيب‌زاده  و معمولی بود كه بعد از خواندن داستان‌هاي بيشمار درباره شواليه‌ها، مدهوش شجاعت و دلاوری اين افراد می شود و تصميم میگيرد يك شواليه شود.

پس “کیخانو” نام خود را به “دن كيشوت مانچا” تغيير داد و سوار قاطر خود به نام “روسينا ننه” مي‌شود و از روستايی ناشناخته در قلب اسپانيا به راه می‌افتد تا پلیدی ها را از بين ببرد و از حقوق مظلومین و ستمديدگان دفاع كند.

آنچه کتاب را جذاب و خواندنی‌تر می‌كند، شوخ‌طبعی و گفته‌های بامزه شخصيت اصلي داستان يعني “دن كيشوت” است.

به عنوان مثال او آنچنان اسير روياهای خود شده است كه كاروانسراها را با قلعه‌های افسون شده و يا دختران دهاتی را با شاهزادگان زيبا رو اشتباه می‌گيرد.

او تصور می‌كند آسياب‌های بادی هيولاهای بزرگی هستند و در رويای او دوشيزه‌ای زيبا رو به نام “دولسينه‌آ ” وجود دارد كه “دن كيشوت” دل در گرو وفاداری او نهاده است.

شخصيت ديگر داستان “دن كيشوت”، “سانچو” است، “سانچو” برخلاف “دن كيشوت” اسير رویاها نشده و به خوبی آگاه است كه همه اين‌ها مشتی اوهام است اما با اين حال چون فقیر و بی چیز بود برای ارتزاق از سفره “دن کیشوت” پا به پای استاد در اين سفر پر مخاطره همراه شده است.

در ادامه داستان و دست آخر “دن كيشوت” پی می‌برد كه اين سفر يك سفر ماجراجويانه بی‌سرانجام بوده است. پس تصميم می‌گيرد كه بازگردد اما در بازگشت جان مي‌دهد.

این مقدمه ای بود برای معرفی “دن کیشوت” و نوکر و همراه سبک عقلش “سانچو” که از قضا بسیار شبیه به شخصیتهای یادداشت از پیش ذکر شده دارند.

در نوشته ای که با ادبیاتی بسیار سخیف و کاملا سفارشی و متملقانه، چاپلوسانه و شاید متوهمانه منتشر شده؛ به چند موضوع اشاراتی شده بود که موجبات تعجب بسیاری از خوانندگان را در پی داشته است.

نگارنده مجهول الاسم اما معلوم الهویه!، از همان ابتدا با ادبیاتی خاص و میرزا بنویسانه درصدد به عرش رساندن مرادش بر آمده و به مدیران شهر و شهرستان تاخته است.

فرمانداری اولین توقفگاه این قلم متملق است که ما نیز نام “سانچو” را برازنده اش می دانیم. در بحبوحه انتخابات سال ۹۴ درحالی که فرماندار سابق با بیماری سخت سرطان دست و پنجه نرم می کرد، به اقرار خودش راهی تهران می شود تا صلاحیت نماینده فعلی مهاباد را اخذ کند، ادعا به تلاشی که بنا بر صحبت های “جعفر کتانی” فرماندار پیشین مهاباد در جلسه معارفه فرماندار جدید تا دفتر عالی ترین مقام کشور هم کشیده شده بود.

در این میان و در حالی که نماینده مهاباد هیچگاه و در هیچ کجا در باره ادعای “کتانی” سخنی به میان نیاورد و عملاً با سکوتش مهر تائیدی بر گفته های فرماندار سابق مهاباد زد، “ایرج شجاعی” دبیر اصلاح طلب آموزش و پرورش و عضو سابق شورای شهر شاهین دژ علاوه بر قبول مسئولیت معاونت سیاسی فرمانداری مهاباد به دلیل غیبت طولانی “کتانی” حکم موقت سرپرستی این فرمانداری را هم دریافت کرده بود و عملاً همه کاره و مجری تام الاختیار انتخابات دهمین دوره مجلس شورای اسلامی این شهرستان نیز شده بود و متاسفانه تعامل یا بهتر بگوییم حرف شنویی خاصی از جناب شوالیه داشته اند که نمود عینی آن انتصاب بخشدار خلیفان است و باقی قضایا…

“سانچوی” قلم به دست شهرما شبکه بهداشت را نیز مورد عنایت قرارا داده و انتقادادات نیش داری را نثار این پایگاه مطلوب برای خودنمایی شوالیه کرده است.

انگار نه انگار که مدیر سابق این مجموعه علی رغم خدمات شایان و همراهی تام با شوالیه در آخر با پلان وی مجبور به استعفا شد.

گویی که محوطه جنگ زده بیمارستان مهاباد{به استناد نوشته کذایی مورد اشاره} مولود مدیران مخالف و معاند شوالیه است؟

داستان پر قصه ی دانشکده پیراپزشکی هم بماند که خود مثنوی هفتاد منی است و سررشته این گفتار را به کج راه می برد.

آموزش و پرورش هم از قلم “سانچو” نافتاده و انگار مدیر فعلی این مجموعه میراث دولت سابق و نمایندگان اسبق مهاباداند، دلمان سوخت برای اینهمه بی تقصیری شوالیه مظلوم!.

وضعیت راه و طُرق مهاباد نیز کانون گلایه های جناب میرزا بنویس بوده، موضوعی که نشان می دهد ادعاهای جناب نماینده در خصوص اخذ حجم عظیمی قیر یارانه ای و آسفالت کُلهُم جاده های روستایی ناشی از رویاهای “دن کیشوت” گونه ی ایشان هستند.

“سانچو” در بخش دیگری از بی قانونی در مقابله با زمین خواری و کوه خواری و حاشیه سد خواری گفته است، نه اینکه نماینده مهاباد در نشست خبری نمایشی و فرمایشی ای که پس از چهار سال و به قراری  ۲۰۹۶۶۴۰ دقیقه زمامداری امور مردم مهاباد برگزار کرده بودند و تنها ۳ دقیقه به رسانه های منتقد فرصت داد، از مخالفتش با تخریب خانه باغهای مورد اشاره در حاشیه سد و عدم همراهی با مسئولان رده بالای شهرستانی در جریان اجرای احکام صادره در خصوص قلع و قمع این “نمادهای زایل شدن حقوق شهروندی مردم”، علی رغم حضورش در مهاباد نشده بود.

دوست نه چندان عزیزمان سنگی به بزرگی توهاماتش بر روی واقعیت ممانعت از اجرای عدالت در خصوص ویلاهای اکناف و اقارب جناب شوالیه نهاده است.

سانچوی این قصه، گوشه چشمی هرچند مغرضانه نیز به فضای رسانه ای داشته؛ فضایی که ملوَن است به شکایت و به زندان انداختن اصحاب رسانه مهاباد به دست شوالیه!.

فضایی که از صدقه سری پول پاشی های ۲۰۰ میلیونی آغشته شده به قلم های سکه ای.

رسانه هایی که فعالیتشان نزد شوالیه شما تنها زمانی معتبر است که به مدح و ثناگویی و اغراق و غلو در عملکرد ادعایی نماینده شهر پرداخته باشند.

سانچوی عزیز با این نوشته هایت نه تنها به مرادت خدمت نکرده ای که گویی با دوستی خاله خرسه گونه ات به وی و ادعاهایش ضربه زده ای.

راستی از اشک های آن جوان مظلومی که به ناحق از اداره گاز کنار گذاشته شد تا داماد عزیز نماینده و چند تن از اقارب مسئول دفترش جایگزین او و همکارانش شوند، خبر داری؟

از مواضع متزلزل و رنگین کمانی شوالیه در خصوص رفراندوم اقلیم کردستان چه؟

آری قبول دارم که فضای رسانه ای اصلاً مطلوب نیست، خبرنگاران و اصحاب رسانه ای که جرات انتقاد و شنا کردن بر خلاف مسیر مطلوب امثال شما را دارند باید پای حرفشان باستند، چه با زندان و چه با حراج آبرو، برچسپ های هر روزه وفحاشی و تهمت و افتراهای روتین رسانه های قهوه ای و همدستی و همصدایی با رسانه های مزدور و معاند هم که بماند.

اما در آخر روی سخنمان با “سانچو” یا همان نگارنده آن یادداشت کذایی است.

این حقیقتی است که سانچوی شهر ما و امثال او در محیطی که راه های دست یابی به امکانات و منزلت اجتماعی بسته باشد و تمرکز قدرت در دست گروهی خاص، و تصاحب جایگاه ها و منصب های اجتماعی تناسبی با شایستگی افراد نداشته باشد، یکی از ابزارهایی که برای رهایی از این تبعیض به آن روی می آورند تملق است؛ راهی کوتاه و بدون هزینه برای رسیدن به خواسته های که نه شایستگی می خواهد و نه زحمت و کوشش.

چاپلوسی، کار افرادی است که با به کارگیری روش های عادی و بهنجار جامعه یا محیط کار خود قادر به کسب موفقیت دلخواهشان نیستند و با توسل جستن به راه های گوناگون چاپلوسی، زبان بازی، خبرچینی، جاسوسی، دورویی، نوکر صفتی و خیانت می کوشند خلأ ناشی از ضعف های شخصیتی و تخصصی مورد نیاز خویش در جامعه یا محیط کار خود را جبران کنند. گاهی تملق گویی، نتیجه عادت های رفتاری برگرفته از تربیت خانواده باشد و در مواردی نیز ممکن است افرادی به دلیل نداشتن مهارت در برقراری روابط درست اجتماعی، به این حالت حرکتند.

در هر صورت سانچو چاپلوسی، ناشی از حقارت شخصیت فرد یا به گمان خود آنان، ره آورد زرنگی و هوش و تدبیر ایشان است.

کاش بدانی در نزد جامعه افرادی شبیه به تو چقدر زشت هستند.

تریفه تلاوت

انتهای پیام/



گفتگو